تبليغاتX
اورامانات
 حضرت آقا در لباس مبدل

خاطره ائی از سفر به بندرعباس

يكي از برادران تيم حفاظت مقام معظم رهبري نقل مي‌كرد:

 يكي از برنامه هاي آن روز ديدار از خانه شهيدي از شهداي بندر عباس بود. البته خانه‌اي در كار نبود، بلكه سرپناهي بود كه با ني‌هاي خشك‌شده ساخته‌ شده‌بود و به آن كپري مي‌گفتند.

ز مادر شهيد كه پيرزني تكيده و آفتاب‌سوخته بود، سؤال شد: «مادر جان آيا خبر داري كه حضرت آقا به استان شما آمده اند؟» پيرزن گفت: «بله، خبر دارم». ديشب فرزند شهيدم به خوابم آمد و گفت:‌ «آقا كه به بندر عباس تشريف مي‌آورند، حتماً به خانه ما خواهند آمد، ولي به ايشان بگوئيد كه اينقدر از خدا طلب شهادت نكند،


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سید عبدالزهرا خراسانی در یکشنبه 2 دی1386 و ساعت 2:28 بعد از ظهر  
  گفت وگو با خويش پيش از شهادت

محمد صرفي
آن چه مي خوانيد مصاحبه با معلم شهيد سيدمحمدرضا ناصريان است كه درست يك ماه قبل از شهادت وي انجام شده است. اما نكته جالب در اين مصاحبه آن است كه مصاحبه كننده و مصاحبه شونده يكي است! در حقيقت شهيد خود را مورد سؤال قرار داده است. اين مصاحبه كه تقريباً بدون هيچ تغييري در ذيل آمده، پس از شهادت در دفتر يادداشت شهيد يافت شد.
وي در پايان مصاحبه مي نويسد؛ «از ابتدا تا انتهاي اين مصاحبه را در يك روز باراني نوشتم.
61.12.24»سيدمحمدرضا ناصريان در سال 1336 در يكي از روستاهاي دامغان متولد شد. در نوجواني به همراه خانواده ساكن تهران و در سال 1357 در رشته جامعه شناسي دانشگاه تهران مشغول به تحصيل شد. سيدمحمدرضا ناصريان پيش از انقلاب نيز در مبارزه با رژيم كارنامه درخشاني از خود به جا گذاشته است.سال 58 به همراه جهادسازندگي راهي كردستان شد. برادر شهيد نقل مي كند روزي نامه اي از كردستان آمد. نامه ازروستايي بود كه سيدمحمدرضا چند ماه در آن مشغول فعاليت هاي فرهنگي بود. به طوري كه مردم دل بسته او شدند. در نامه از او گلايه شده بود چرا ديگر به كردستان نمي آيد وسراغي از آنها نمي گيرد. مردم روستا نمي دانستند سيدمحمدرضا يك سال پيش به شهادت رسيده است.از اين شهيد نامه ها و دست نوشته هايي به جا مانده كه خواندنش دل را زلال مي كند. وقتي خانواده شهيد در سال 1379 خدمت مقام معظم رهبري رسيدند و مجموعه نوشته هاي وي در قالب «شوق كعبه» را ارائه كردند، ايشان در حاشيه اين مجموعه نگاشتند؛ «بسمه تعالي، خداوند شهيد عزيز را به برترين درجات قرب نائل فرمايد.» شهيد سيدمحمدرضا ناصريان در بيستم فروردين سال 62 (چهار روز پيش از شهادت) در بخشي از نامه خود مي نويسد؛ «جبهه فقط منحصر به جبهه جنگ نيست. همه جا جبهه است اگر همراه با اطاعت از ولايت فقيه زمان باشد و كسي هم در جبهه جنگ موفق مي شود كه در بقيه جبهه ها و خصوصاً، جهاد اكبر- مبارزه با نفس- موفق شود. بدون موفقيت در جهاد اكبر به جهاد اصغر نمي پذيرندت و اگر هم بپذيرندت، ره به جايي نخواهي برد.»
اينك بيش از 24 سال از نگارش آن نامه و اين نكته مي گذرد، حال تو فكر مي كني جنگ تمام شده است؟
¤ چه شد كه به جبهه آمديد؟
- تقدير و توفيق الهي. «الحمدلله»
¤ چرا به واحد تخريب رفتيد؟
- تقدير و توفيق الهي «الحمدلله» و بعد وقتي روز سوم اعزام، ما را به دلخواه خودمان خواستند كه تقسيم كنند، به دلم آمده بود كه مورد دوم را انتخاب كنم و هماني شد كه مي خواستم «الحمدلله»
¤ از الهام كه در حرفها و نامه هاي آخرتان بود صحبت كنيد؟
-الهام از علم به غيب جدا است، اشتباه نشود. الهام بايد از طريق توسل به ائمه با خلوص كامل باشد اگر تقوا نداشته باشيم، الهامات اكثراً كاذب درمي آيد.الهام يعني بدون آنكه كسي را ببيني مسئله اي در دلت مي آيد يا راهي يا نكته اي را برايت مشخص و روشن مي كنند و فقط در محدوده همان مسئله است.از بچگي اين حالت هاي الهام در وجودم و ضميرم بود كه با گناهان و بي تقوايي رويش را مي پوشيدم ولي از وقتي كه در پشتيباني اهواز بودم- اين واقعاً از معنويت جبهه است كه در قسمت پشتيباني هم آدم روحي و حالي پيدا مي كند- حالت هاي زيادي برايم بوده، حتي در كارهاي مدرسه به دلم مي آمد كه اين كار بايد بشود و مي كردم و نتيجه هم مثبت بود كه خودم هم بعضي از مواقع به آن صورت فكر نمي كردم، دربيايد.البته شرط دارد كه الهام كاذب است يا غيركاذب:
1. در حالت با وضو بودن پيش بيايد.
2. حالت اصراري براي انجام آن پيش بيايد.
3. به سوي خير باشد.
در جبهه اين حالت ها را زياد داشتم كه وقت نيست توضيح بدهم وگرنه خيلي از مسائل روشن مي شود. حرف داشتم اما زمان و زمانه اجازه نمي دهد.
¤ الهامهايي در رابطه با شهادت خودتان «ان شاءالله» داشته ايد؟
-اولاً همچنان كه گفتم شهادت هدف نيست. هدف خدمت به اسلام، هدف پيروزي نهايي، هدف نجات كربلا و قدس است «ان شاءالله» و اگر در اين مسير به فيض شهادت نائل آييم به حق محمد و آلش و به حق مادرم زهرا سلام الله عليها راضي هستيم به رضاي خدا.ثانياً يكبار در زيارت عاشورا آقا امام حسين(ع) بهم الهام كرد كه «بيا» و يكبار در دعاي توسل الهامي شد و شب جمعه 12.27 در دعاي كميل با شدت بيشتر و در صبح همان روز در دعاي ندبه كه از زهرا(س) خواستم كه مرا به نزدش ببرد و زهرا سلام الله عليها الهام كرد: مي بريمت «ان شاءالله» و همه الهامات اينجوري در دعاهاي جمعي و در نمازخانه بوده است.ثالثاً لياقت و شايستگي در ما نيست، پريشان روزگار و تبهكاريم منتهي خداوند عالم و واسطه هاي خيرش يعني ائمه معصومين عليه السلام نظر لطف و توجه دارند و به قول يكي از برادران:خداوند به زور مي خواهد يك عده از بسيجي ها را بهشتي كند «الحمدلله».به اميد توفيقات خدايي «ان شاءالله»و به اميد پيروزي نهايي رزمندگان اسلام «ان شاءالله»و به اميد زيارت كربلا و قدس هرچه زودتر «ان شاءالله»و به اميد شفاي معلولين و مجروحين جنگ و انقلاب «ان شاءالله»و به اميد آزادي اسراي اسلام هرچه سريعتر «ان شاءالله»و به اميد توفيق يا زيارت يا شهادت براي خودم و... «ان شاءالله»و به اميد توفيقات بيشتر خداوند به اين امت حزب الله و ايثارگرو به اميد توجهات بيشتر آقا امام زمان(عج) به اين ملت رزمنده و خستگي ناپذير و مقاوم و به اميد تعجيل در فرج آقا امام زمان(عج) و جزء يارانش بودن «ان شاءالله».

منبع کیهان

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سید عبدالزهرا خراسانی در یکشنبه 25 آذر1386 و ساعت 7:12 بعد از ظهر  
  بچه های پارکینگ ساسان

برای مرتضا که تمام شهر برایش پارکینک ساسان است

 

 

میم مثل مادر، میم مثل مجنون، میم مثل ماهی، مرتضی  مثل مجنون. دارد بالا و پائین می رود از دنیا سقوط می کند.نفس می کشد مثل ماهی که می میرد بدون آب.مرتضی مثل ماهی. مرتضی از دنیا بیرون می پرد ، بالا و پائین می رود نفس هایش و می گرید برای دوستانش که حال دیگر نیستند. مرتضی را می گویم همو که سپهر شعر شیمیائی اش را به سبک نفس های مرتضا سرود ویک دو داستان حماسی اش را از روایت های دردآلود مرتضی به رشته تحریر در آورد.

گفتم یک مصاحبه برای خبرگزاری گفت ننویس.گفتم چرا.نگفت که ما خواهیم مرد خیلی زود تر چه بنویسی چه ننویسی. نگفت آنه خواهند آمد با آمپولی ازهوا و ما خواهیم مرد خیلی زودتر تا خیلی از حرف ها را نزنیم.

نگفت ولی من فهمیدم از چشمانش، از سرفه هائی که آژیر می کشید برای مرگ، برای من وتو تا وضعیت شهر قرمزنَماند و...نماند.

و من ننوشتم تا انها پشت میز ریاستشان هرروزلوح تقدیربگیرند وبرای نفس های آتش گرفته بچه های ساسان جیغ بنفش بکشند. ننوشتم تا آنها هرماه با همسران وفرزندانشان دررستورانهای طلائیه و هویزه، کباب داغ سفارش دهند به حساب بیت المال و تابستان ها به ویلای شمال بروند برای تعطیلات.

اُف! بر لباس سبزهائی که سردارند و نمی دانند اگرمرتضی ها نبودند، سرشان بربالای دار بود و فرزندشان کنیز سربازان بعثی بودند و آُف! بر ما که هنوز که هنوز است اسیر مشتی الفاظیم که از مرز معنا عبور نکرده اند.

مرتضا ! خوب می دانم میدان ولی عصر جائی نیست که بتوان در آن نفس کشید، وسط آن همه دود و دم شما را مصلوب نگه داشته اند تا آیندگان عبرت بگیرند که خودشان راخرج انقلاب نکنند.آری مرتضا !لازم است تا نسل شما منقرض شود ودرپارکینک ساسان سالهای پس از جنگ را سپری کنید.

می گفت: برای گذراز انقلاب به جمهوریت باید هزینه ها حذف شوند. اندیشه ها وریشه ها شماها بودید با رفتنتان عَلم خمینی برزمین می ماند وآنان که منتظرند هجوم خواهند آورد و میراث خمینی ( ره) را به یغما خواهند برد.

 مرتضا می گفت: از امروز کسی در ساسان منتظر من نیست. فردا تیترروزنامه هاست: یک نفر تنها یک نفر از آمارچند میلیونی کم شده است، همین.

مرتضا! هر نفسی که فرو رود، مُمد حیات است و چون برآید مفرّح ذات. ولی برای تو اینکونه نیست، نمی دانندهرنفسِِِِِ تو،ترکشی است که بدنت را ذره ذره آب می کند و نفس هایت بوی گوشت سوخته می دهد. مرتضا! باهر نفست که برآید بالا میروی و پائین میرود انسان وسقوط می کند برج های مراقبت سقوط می کند وجدانهای خواب گرفته ، آدم های عافیت طلب، ریشمندان بی ریشه، همه سقوط می کنند و توبالا می روی، بالا.

مرتضا! همه فکر می کنند که شماها شیمیائی شده اید! تمام آدم ها شیمیائی اند ونمی دانند! و گرنه چرا کسی نفس نمی کشد اینجا،پیش چشم این همه کفتار!

راستي! خود کشی آن جانباز از طبقه پنجم ساسان یک طور کم آوردن نبود؟! من پرسیدم.

 جانباز شو تا بهت بگم کم آوردن یعنی چی! مرتضا گفت.

من می فهم مرتضا، انگار کن،بچه ها در میدان مین گیر افتاده اند وبیم آن می رود تا عن قریب به محاصره در آیند.کسی باید کاری کند عاقلانه.فردی بی درنگ خودش را پرتاب می کند تا دیگران نجات پیدا کنند. انگار کن، پرتاب می کند خودش را ازطبقه پنجم ساسان تا دیگران نجات پیدا کند، تا کسی شاید صدای اعتراض این جماعت گیر افتاده در پارکینک ساسان را بشنود و کاری کند برای نجات آنها، این طور نیست مرتضا!

زمین نم پس نمی دهد  

و روی تختها هر لحظه کبوتری زنده به گور می شود 

خاربرچشم من اگردروغ بگویم !؟

|+| نوشته شده توسط سید عبدالزهرا خراسانی در یکشنبه 18 آذر1386 و ساعت 7:54 قبل از ظهر  
 برای نعمت، برای روزدانشجو که... دانشجو همو بود

 

 

 فرزندت چگونه می فهمد ترا ! با گریه تورا یافت و با سکوت با تو وداع گفت.

 ای کاش! می ماندی و هفت سالگی اش را می دیدی که چگونه بر روی جاده آسفالته، در تاریکی که توحش موج می زد، برای نجات تو به این سو آن سو می دوید. آن شب گذشت و 365 روز دیگر هم گذشت وشاید هزاران روز وشب دیگر هم بگذرد و هنوز از روی جاده آسفالته بوی خون به مشام برسد.

***

 

تو مثل خودت هستی ،آرام و بی قرار. تو حلاج نیستی که « اَنا الحق» گفته باشی بر سردار. تو نه «شمسی» نه «عین القضات» . تو مثل خودت هستی نعمت جان ! احتمالا گلوله ای خورده ائی و ناله ئی کشیده ائی . ناله هائی که همسرت ودخترت هم شنیدند.

 نعمت جان! تو شبیه خودت هم نیستی .تو شبیه خدا هستی .نیامدی و فرزندانت 365 روز دیگر هم بزرگ شدند و به اندازه ثانیه ها و دقیقه ها قد کشیدند و به اندازه همه بچه ها ضجر کشیدند و حسرت پدر.

نعمت ! بعد از تو هیچ اتفاق مهمی نیافتاده هست.هنوز همان جور درس می خوانیم ، همان جور فکر می کنیم ،همان جور زندگی می کنیم ،حتی هنوز هم نیمکت ها عادت خودشان را عوض نکرده اند ، و همان جور ماتم زده و مبهوت، پرواز عاشقانه ات را باور نکرده اند .

آری!.تنها نگاههای عاشقانه تو در ترانه های شب گم است. تنها دغدغه های تو برای مردم مستضعف سیستان در لابه لای اندیشه ورزی دانشجویان، برای فردائی بهتر و نان آور تر گم است.

 تو رفتی و...مادرت بعضی شبها گریه کرد و حرف زد با قاب عکس ات در گوشه خالی خانه و هنوز که هنوز است هر روز هنگام غروب،نگاههای خسته اش را بر روی جاده آسفالته خونین می فرستد تا شاید نسیم عطر گلوی تورا برایش هدیه بیاورد.

|+| نوشته شده توسط سید عبدالزهرا خراسانی در شنبه 17 آذر1386 و ساعت 4:46 بعد از ظهر  
  سرزمين ياس هاي سياه پوش

                              

 

همين چند روز پيش اين كودك در عراق شهيد شد و مادرش او را در آغوش كشيد.

 همين چند روز پيش مردي در مسجد كوفه فرياد مي زد : يا" اشباح الرجال" و نفرين كرد مردم را و آرزو هاي چند هزار ساله يشان را.... تا امروز كه شني تانك ها در مركز حكومت آخر الزماني امام عصر (عج) رجز مي خواند .

 همين چند روز پيش بر دروازه هاي العماره و بصره، وقتي جنازه يك شهيد ايراني تبادل مي شد مردم كِل مي كشيدند و هورا . ...

حالا گذشته ها گذشته اند و رفته ها رفته اند و ما مانده ايم و اين رنج ابدي كه عراق شيعه است و خون شيعه است كه ريخته مي شود .

***

 عراق ! سرزمينِ ياس هاي سياه پوش. سرزمينِ مادران غريب. مادران تنها مانده ازخانواده ـ هايي ده نفره. بيوه هايي كه دختران شهيدند. دختراني كه مادران شهيدند. مادراني كه خواهران شهيدند. خواهراني كه همسران شهيدند. همسراني كه يتيمان شهيدند. و من به شما مي گويم كه عراق سرزمين زينب هاي مكرر است. عراق سرزميني است كه نمي شود در آن اشك نريخت. سرزميني كه خنده حتي در آن حرام است. سرزميني آسيمه ، بي تبسم و بي لبخند. مي گويم عراق و كربلاي هزار باره را مراد  مي كنم . مي گويم كربلا و رنج ابدي هبوط را در چشمان خيس آدم ياد مي كنم

مي گفت : خدا را شكر كه ما علي را نيك مي شناسيم. اشعث ها و طلحه ها و زبير ها را نيز! . تا به ياد داشته باشيد، وحدت حول محوري جز «ولايت» نه يك «بلاهت» كه خطري است بالاترازتفرقه .تا اين باب نشودكه ولايت دشمن وحدت است وعلي اگر نباشد وحدت حفظ خواهد شد.آري ! وقتي امت قرباني «جهالت» خويش شود ،امام هم قرباني  « عدالت» خويش خواهد شد

.***

 

"روضه ها و روزه ها" وقتي به ليالي قدر نزديك مي شود، انسان را در برابر عظمت علي به تواضع وا مي دارد . كه او ميزان سنجش اعمال جن و انس است . آري ! «ابوتراب» باب مدينه علمي است كه« محمد» شهرش بود و اين همه تعريف« محمد» از «علي، امّا كه چه حسادت ها كه برنينگيخت .

منهاي حسن و حسين و زينب و عباس و عون و جعفر. تو چه مي داني كه چه كشيدند "مرغابي ها" از آمدن سحر.

ياران علي  قليلند امّا كَمْ مِنْ فِئَهٍٍ قَليْلَهْ غَلَبَتْ فِئهٍ كَثيْرَه .

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سید عبدالزهرا خراسانی در یکشنبه 8 مهر1386 و ساعت 8:8 بعد از ظهر  
 فقط صدا می زدن مادر

          

سخنرانی حاج جعفر جهروتی زاده در مزار شهدای پاوه، 29 / 4/ 85

 

اینجا متبرّک است به خون شهدای مظلوم این سرزمین (کردستان) و امشب خود شهدا هم قطعاً حضور دارند و میزبان ما خواهند بود. این شهدایی که ما شناختیم به خدا قسم هرکس و با هر شکلی که بیاد به استقبالش می رن، با گذشت و معرفت. گفتیم در این سرزمین مظلوم (کردستان) چه بلایی سر بچه های ما آوردن، بچه هایی که به عشق  اسلام و خدا برای حفظ دین خدا همان دینی که امروز در کشور ما متأسّفانه مورد تهاجم فرهنگی قرار گرفته و رنگ و رویش از روح جوانان ما روز به روز کمرنگ تر می شود.

 تو رو خدا خواهرا به داد خواهرایی برسید که لب پرتگاه ایستاده اند، برادرا شما که اومدید، شنیدید که بچه ها اینجا چه عذاب هایی کشیدند نذارید خون بچه ها ضایع بشه. شنیدید که اینا جلوی عروس و دوماداشون با کاشی سر بچه های ما رو جدا کردند.

 در کامیاران روستایی به نام ماویان بود، که بچه ها عملیاتی در آنجا انجام دادند، بچه ها دو گروه شدند، یک گروه دوازده نفره به فرماندهی یکی از بچه ها از یک سمت و یک گروه با خودم به سمت دیگری رفتیم. خوب جنگ حماسی این بود. با بدترین دشمنان خدا که روی تمام ظالمین تاریخ را با کارهاشون سفید کردن. ما درگیری سنگینی با دشمن داشتیم. بچه ها از صبح تا غروب  مقاومت کرده بودند. چهار نفر از این عزیزان هم از سادات بودن (بچه های فاطمه). مهمّاتمون تموم شده بود. این ظالمین بچه ها رو محاصره و دستگیر کردن. چند روزی این طرف و اون طرف زدیم تا بلکه بتونیم آزادشون کنیم، ولی نتیجه نگرفتیم، با خیانت روبرو شدیم.  بنی صدر شخصاً دستور داده بود که کسی حق نداره حتی یک فشنگ به سپاه بده. ببینید اوج غربت بچه ها رو.چند روزی گذشت با شهید بروجردی در کامیاران جلسه ای داشتیم. ایشان در بدترین و سخت ترین شرایط آرامش خاصی داشت و خنده از لبانش نمی افتاد، ببینید به کجا رسیده بودند. ولی من در حدّی نبودم که این بزرگوار را بشناسم، از خنده ایشان ناراحت شدم و از جلسه بیرون اومدم به یاد خاطراتی که با بچه ها داشتم افتادم.

 در این گیرودار یکی گفت فلانی دم در یک وانت اومده با شما کار داره، نفهمیدم اون کیه! راننده وانت یکی از بچه های روستای ماویان بود جزء گروهک ضد انقلاب.

 ادامه داستان را از زبان راننده ی وانت می گویم: « بچه ها رو آوردن، همه رو خوابوندن و با میخ های بلند کف دستا و پاهاشون رو به زمین کوبیدن و چند روزی شکنجه دادن، پوست صورت بچه ها رو کندن، با آتش سیگار بدنشون رو می سوزوندن، اما بچه ها مقاومت می کردند و فقط صدا می زدن  مادر. خیلی برام مهم بود بدونم این مادر کیه که بچه ها این جوری صداش می زنند، خیلی اونها رو شکنجه داده بودند، به چشماشون سوزن زدند می خواستن ساکتشون کنند اما اونها ساکت نمی شدن. یکی از بچه ها وقتی دید سادات رو می زنن گفت که به مادرشون زهرا بگن: اگه اون نانجیب ها سیلی به شما زدند این ها پوست صورت بچه ها رو کندن. یکی دیگه از بچه ها داد زد و گفت: نانجیب نزن اینا بچه های فاطمه اند.

 و خلاصه اینکه وقتی می خواستیم بچه ها رو از وانت پیاده کنیم از وسط دو تکه می شدن از بس به پهلوی آنها زده بودند.»

 راننده وقتی این ماجرا رو تعریف می کرد مثل بارون اشک می ریخت.

 به خدا قسم مقاومت این بچه ها پیام مقاومت برای ما داره، امروز ببینید چه جوری دارن زن و بچه های بی دفاع رو قتل و عام می کنند. پیام و راه این شهداست که الان دارن این طور مقاومت می کنند.

 

 

|+| نوشته شده توسط سید عبدالزهرا خراسانی در سه شنبه 27 شهریور1386 و ساعت 11:2 بعد از ظهر  
 در جبهه غرب خبری نیست

گریه ام می گیرد برایت سید! غریب و تنها آن بالا، بر تلی از خاک تکیه داده ائی و مردم شهر را می نگری که چگونه از کنار تو بی هیچ لطفی می گذرند.

سید!دلم وقت سحر برایت تنگ می شود. ای کاش می شد سفره افطاری را کنار تو پهن کرد .

همه می آمدند.آن وقت دیگر تو تنها  نبودی

اگر نمی رفتی شاید امروز در کنار همسرت و فرزندانت دعای سحر می خواندی .اگر نمی رفتی  مادرت مجبور نبود برای دیدنت از تهران به پاوه بیاید.

|+| نوشته شده توسط سید عبدالزهرا خراسانی در سه شنبه 27 شهریور1386 و ساعت 10:46 بعد از ظهر  
 سلام سید 1
سید! ما چه به کربلا ونجف و بقیع ُ ما را همین داشتن تو کافیست . وقتی ۳۶۵ روز وشب بر مدار آروزهای ما می چرخی تا یک روز سهم ما شوی ُ چقدر بی تاب تو می شویم .سید!کربلا باشد وقتی که سرهای ما آدمها رسیده باشد.

|+| نوشته شده توسط سید عبدالزهرا خراسانی در دوشنبه 26 شهریور1386 و ساعت 1:29 بعد از ظهر